پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391
بگو سر بیاورم...

این دل اگر كم است بگو سر بیاورم
یا امر كن كه یك دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض كنم: دوست دارمت...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)
از كتف آشیانه ای خود برای تو
باید كه چند جفت كبوتر بیاورم
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیمه سوز را
از كوره های خود خوری ام در بیاورم
خیلی خلاصه عرض كنم: دوست دارمت...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)
از كتف آشیانه ای خود برای تو
باید كه چند جفت كبوتر بیاورم
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیمه سوز را
از كوره های خود خوری ام در بیاورم
سه شنبه 23 اسفند 1390
چه عجب شد كه یاد من كردی؟

صدایت از تلفن می رسد؛ فقط گوشم
تو حرف می زنی و جرعه جرعه می نوشمتو حرف می زنی و داغ داغ داغم من
تو نیستی كه ببینی چقدر می جوشم
به من از آن طرف خط چقدر نزدیكی
سلام می كنی و می پری در آغوشم
سلام سرد شده روزگار من، گل من!
برای من نگران نیستی چه می پوشم؟
چگونه ای؟ چه عجب شد كه یاد من كردی؟
منی كه بیشتر از مرده ها فراموشم
صدا صدای تو بود این، خود خود تو هنوز
نكرده باور اما اتاق خاموشم
جمعه 21 بهمن 1390
شـــــــمــــــــــــــــا یادتون نمی آد
شما یادتون نمی یاد، آن مان نماران، توتو اسكاچی، آنی مانی ك.لا.چی!
شما یادتون نمی یاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می كشیدیم. بعد تند ورق می زدیم می شد انیمیشن.
شما یادتون نمی یاد، آرزومون این بود كه وقتی از دوستمون می پرسیم درستون كجاست؟ اونا یه درس از ما عقب تر باشن!
شما یادتون نمی یاد، یه زمانی به دوستمون كه می رسیدیم دستمون رو دراز می كردیم كه مثلا می خوایم دست بدیم، بعد اون واقعاً دستش رو دراز می كرد كه دست بده بعد ما یهو به صورت ضربتی دستمون رو پس می كشیدیم و می گفتیم: یه بچه این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون می دادیم) و بعد كركر می خندیدیم كه كنفش كردیم!
شما یادتون نمی یاد، با آب و مایع ظرفشویی كف درست می كردیم، تو لوله خالی خودكار فوت می كردیم تا حباب درست بشه!
شما یادتون نمی یاد، انگشتر فیروزه، خدا كنه بسوزه!
شما یادتون نمی یاد، اون موقع ها یكی می اومد خونه مون ما خونه نبودیم رو در می نوشتن: آمدیم نبودید!
شما یادتون نمی یاد، دبستان كه بودیم، هرچی می پرسیدن و می موندیم توش، می گفتیم ما تا سر اینجا خوندیم!
شما یادتون نمی یاد، گل گل گل اومد كدوم گل؟ همون كه رنگارنگه برای شاپركها یه خونه قشنگه. كدوم كدوم شاپرك؟ همون كه روی بالش
خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش می ره و برمیگرده، میره و برمی گرده.. شاپرك خسته میشه... بالهاشو زود می بنده... روی گلها می شینه... شعر می خونه، می خنده!سه شنبه 11 بهمن 1390
::.بــــــــــوی بــــــارون

به نام عشق كه زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه عطر غزل درش باز است
جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم كه هنوز است كارشان ناز است
هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
كه عشق حادثه ای خانمان بر انداز است
پدر نگفت چه رازی است این كه تنها عشق
كلید این دل ناكوك ناخوش آواز است
به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است
بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا كه سنگ صبور است و محرم راز است
ولی بدان كه شكار عقاب خواهد شد
كبوتری كه زیادی بلند پرواز است ...
سعید بیابانكی
جمعه 8 مهر 1390
منحنی لبهایت...
و بازم سكوت تو
مرا اذیت می كند
ای كاش چهار زانو
مقابل ت می نشستم
و باز مبهوت منحنی لبهایت میشدم
و تو باز چشمانت جای دیگر را می نگرد!
چهارشنبه 10 فروردین 1390
نزدیک تر
قبلنا میگفت: «بوسهها انواع دارن.» بعد خیلی جدی (من هم جدی نگاهش
میكردم) ادامه میداد: «بوسهی دیدار، بوسهی قدردانی، بوسهی سلام،
بوسهی خداحافظی، بوسهی عشق، بوسهی هوس و هزار جور بوسهی دیگه.» من فقط
به لباش نگاه میكردم. چشاش دروغگو بودن. اینُ حتا از همون نگاه اول
میشد فهمید. به چشاش نمیتونستم نگاه كنم. راستش هیچ اعتمادی توی چشاش
نمیدیدم. فقط به لباش نگاه میكردم. لبخند تلخ كه میخواست بزنه لباش از
دو طرف بازتر میشدن. اما امان از لبخند شیرینش. با همینا بود كه بابامُ
درآورد. لبخند كه میزد لباش بالا و پایین میرفتن و مرمرای بهصفشدهی
دندوناش نمایان میشد. دو قدم كوتاه برداشت و به من نزدیكتر شد. صورتشُ
آورد جلو. حرارت ملایمی صورتمُ نوازش میكرد. سایش لباشُ روی گونههام
احساس كردم. گرمای این بوسه فقط از نوع یه بوسه بود: بوسهی خداحافظی.
ساعت شنی
ساعت شنی
سه شنبه 4 آبان 1389
چه خبر از دل تو....؟

چه خبر از دل تو....؟
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد...؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد...؟
چه خبر از دل تو....؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد....؟
......مثل رویای رسیدن به خدا....
همه شب تا به افق
دل من نیز به آزادگی قلب تو
..........پر میگیرد
یکشنبه 14 شهریور 1389
افــســوس
چشمانم بسته
دستانم دراز شده اند به تو - خالی
پی حجم تو، فضا را نوازش می کنم-بیهوده و امیدوار-
می آیم و صدایت دور می شود
می ترسم
چشمانم بسته است- تاریک
تب تو را می خواهم-گرم ونورانی
چشمانم را می گشایم- امیدوار و بیهوده-
روبرویم جای قدمهایت - تا دور -
رفته ای افسوس...
دستانم دراز شده اند به تو - خالی
پی حجم تو، فضا را نوازش می کنم-بیهوده و امیدوار-
می آیم و صدایت دور می شود
می ترسم
چشمانم بسته است- تاریک
تب تو را می خواهم-گرم ونورانی
چشمانم را می گشایم- امیدوار و بیهوده-
روبرویم جای قدمهایت - تا دور -
رفته ای افسوس...
سه شنبه 24 فروردین 1389
آنگاه که...
آنگاه که غرور کسی را له می کنی...
آنگاه که کاخ آروزهای کسی را ویران می کنی ...
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ...
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ...
آنگاه که خدار ا می بینی و بنده خدارا نادیده می انگاری ...
دستانت رابه سوی کدام آسمان درازمی کنی تابرای خوشخبتی خودت دعاکنی!!!؟؟
آنگاه که کاخ آروزهای کسی را ویران می کنی ...
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ...
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ...
آنگاه که خدار ا می بینی و بنده خدارا نادیده می انگاری ...
دستانت رابه سوی کدام آسمان درازمی کنی تابرای خوشخبتی خودت دعاکنی!!!؟؟
شنبه 4 مهر 1388
پشت در اتاق کودکی هایم

سلام...
میدونی میخوام با تو حرف بزنم
دلم برای کودکی هام تنگ شده
دلم میخواد برم به بچه گیام؛ اون موقع لا اقل تنها غمم این بود که نوک مدادم میشکست!!!
اما الان بزرگ شدم کلی غم و غصه دارم!نه ؛اشتباه نکن دلم از غم و غصه پر نیست.
دلم از این پر که از بچه گیام فقط ته چهره ام و اوردم،معصومیت-م و جا گذاشتم
اینجا که هستم یا دروغ یا ریا اگه نداشته باشی اینارو؛همه ترکت میکنن...
چه دنیای مسخره ای،نه؟؟؟!
دلم برای خودم تنگ شده
راستی الان تنهای تنها شدم،فقط تو موندی پیشم
...
تبلیغات