تبلیغات
سپیده و دوستاش
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

نــقــــاب

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :حرفای مونده تو گلو... ،

ما ها عادت داریم خودمون نباشیم
آدم های بزک کرده ای هستیم با نقاب های جذاب
همین چند روز پیش بود ک ،تا فهمید،خود واقعیم و؛
دیگه ندیدمش!


برچسب ها: نقاب ، آلیك ، تبیان ،

یکشنبه 2 آذر 1393

دو پهلو

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :عاطفی ،

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است
هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش
که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز
مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر
طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش
از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان
تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"
لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!


دوشنبه 19 خرداد 1393

خدا خواست...

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :عاطفی ،

هوالمسرور

خدا به فکر فرو رفت : این پری بشود ؟
و یا برای جهانــــم پیمبــــــری بشود ؟
: کمــی شبیه خودم باشد این ؟ اگر باشد
به شکل خالق خود شاه دلبری بشود
خدا به فکر که : آیا برای من باشد
و یا بیاید و زیبـــــای دیگری بشود ؟
به ذهن داشت که آن را فقط پرنده کند
به آسمـــان بدهد تـــا کبــــوتری بشود
نشست تا که اگر مرد مثل یوسف را . . .
و یا شبیه به مریم، کــــه دختری بشود
ودست برد که از ماه تکه ای . . . نه ! نَکند
اراده کرد کــــه تا مــــاه بهتــــری بشود
نگاه کرد به آهوکه : این دو چشم؟ اگرــ
قشنگتر بکشم چشم محشری بشود
کشید ماهیِ نازی و کرد قهــوه ای اش
که در دو برکه دو چشم شناوری بشود
نخواست ماهی ِ زیبا اسیر تُنگ شود
کشید پلک قشنگی که تا دری بشود
و از عصـــاره ی انگـور ریخت بر لب او
که هی شراب بریزدکه ساغری بشود
ولی به آن می خالص لبی اگر برسد
خراب آن شود و بعد کافــــری بشود




چهارشنبه 27 فروردین 1393

خیره درآیینه

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :حرفای مونده تو گلو... ،

هوالمســرور



امروز ؛
وقتی با آینه رو ب رو كه شدم
انگا ر كسی دیگر در آینه بود،
با ژستی كه من گرفته بودم تفاوت داشت!
دستش و گذاشته بود سمت راست آینه ،با چهره ای طلبكارانه،
و
من مات و مبهوت از این اتفاق بودم؛
گفت:
من،تو نیستم!

امــــــــــا تو ! خودت باش!....!


یکشنبه 18 اسفند 1392

دوست داشتن انــــقــــلابـــــی

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :حرفای مونده تو گلو... ،

هوالمسرور

بهم میگه تو افراطـــی هستی تو دوست داشتنم

یه چند  لحظه تو چهره اش نگـــاه كردم و گفــتم:

من تو دوست داشتنت افراطـــی نیستـــم


من سعی كردم تو رابطه م با تو!

تو رو انـــــقــــــلابـــی دوست داشته باشم


سه شنبه 6 اسفند 1392

خود در پی صید آمده اما شکار شد

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :عاطفی ،

هوالمسرور

 
چشمم به چشم تو گره خورد و دچار شد
یک پرده اشک آمد و چشمم چه تار شد
شان نزول مصرع بعد است حال من
خود در پی صید آمده اما شکار شد
تا سهم خود بگیرد از دارای این زمان
سارا که نیست یاورش کارش قمار شد
آغاز سال رفتی و پایان قصه بود
غمگین ترین فصل دلش، فصل بهار شد
روز مبادا را شنیده از صدایش
قیصر چگونه بهترین شعرش قطار شد
حالا منم با قاب عکس خالی تو
نامت به ظاهر نه ، که در معنا نگار شد
یک دست جام باده و یک دست تیغ تیز
آری شناسنامه ام بی اعتبار شد


شنبه 3 اسفند 1392

آغوش تو چقدر می آید به قامتم

   نوشته شده توسط: نیما    

هوالمسرور

آغوش تو چقدر می آید به قامتم
در آن به قدر پیرهن خویش راحتم
می پوشمت که سخت برازنده ی منی

امشب به شب نشینی خورشید دعوتم
خوشوقتی صدای تو از دیدن من است
من هم از آشنایی تان با سعادتم!
با خود تو را به اوج _ به معراج_ می برم
امشب اگر به خاک بریزد خجالتم
بازار شام کن شب مان را به موی خود
بگذار دیدنی بشود با تو خلوتم
بر شانه ام گذار سرانگشت برف را
کوهم ولی تمام شده استقامتم
من سیرتم همان که تو می خواستی شده
لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!
جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم
این است از تمامی دنیا غنیمتم
با من بمان که نوبت پیروزی من است
چیزی نمانده است به پایان فرصتم


دوشنبه 21 بهمن 1392

مداد و مداد تراش

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :حرفای مونده تو گلو... ،

هوالمسرور

حكایت "من" شده ؛
مثل قصه مداد و مداد تراش،
مداد تراش حكایت دنیاس
و مداد هم می تونه هر كدوم از ما ها باشه

كاری میكنه كه خودت و خرج هر آدمی بكنی
بهتر بگم
كاری می كنند بری زیر تیغ تراش خواسته هاشون
اینقدر میتراشنت تا تمومت كنند

اوس كریم!
خودت با اون چاقوی حكمتت تراشم بده

این چند روزه بد جوری فراریم از خودم ؛از بنده هات!


دوشنبه 7 بهمن 1392

چه باید كرد؟

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :عاطفی ،

هوالمسرور
وقتی دلت پیمان شکن باشد چه باید کرد؟
روحت اگر دور از بدن باشد چه باید کرد
مثل زلیخا یک نفر گرمای دستانش
ننگی به پشت پیرهن باشد چه باید کرد

با چشم و گوش بسته فرزند هوسهایت
درمعرض عاشق شدن باشد چه باید کرد

آتش بیاندازد به اعماق دل تنگت
وقت فرار از خویشتن باشد چه باید کرد

بعد از هجوم لشکر چنگیز ، احساست
مثل جسدها بی کفن باشد چه باید کرد

مثل سگی ولگرد با یک دسته ی کولی
فکرت همیشه بی وطن باشد چه باید کرد

فرقی میان رفتن و ماندن نمی ماند
دردت فرار از دست ((من)) باشد چه باید کرد ...؟


یکشنبه 29 دی 1392

تضاد یا سردرگمی؟

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :حرفای مونده تو گلو... ،

هو المسرور


حالا كه من دارم می شوم مـثل او،

                             او دارد می شود مثل من!!!

                                                            سردرگمی یا تضاد؟

 الله و اعلم!...


تعداد کل صفحات: 46 1 2 3 4 5 6 7 ...