منحنی لبهایت...
نزدیک تر
ساعت شنی
چه خبر از دل تو....؟

چه خبر از دل تو....؟
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد...؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد...؟
چه خبر از دل تو....؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد....؟
......مثل رویای رسیدن به خدا....
همه شب تا به افق
دل من نیز به آزادگی قلب تو
..........پر میگیرد
افــســوس
دستانم دراز شده اند به تو - خالی
پی حجم تو، فضا را نوازش می کنم-بیهوده و امیدوار-
می آیم و صدایت دور می شود
می ترسم
چشمانم بسته است- تاریک
تب تو را می خواهم-گرم ونورانی
چشمانم را می گشایم- امیدوار و بیهوده-
روبرویم جای قدمهایت - تا دور -
رفته ای افسوس...
آنگاه که...
آنگاه که کاخ آروزهای کسی را ویران می کنی ...
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ...
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ...
آنگاه که خدار ا می بینی و بنده خدارا نادیده می انگاری ...
دستانت رابه سوی کدام آسمان درازمی کنی تابرای خوشخبتی خودت دعاکنی!!!؟؟
پشت در اتاق کودکی هایم

سلام...
میدونی میخوام با تو حرف بزنم
دلم برای کودکی هام تنگ شده
دلم میخواد برم به بچه گیام؛ اون موقع لا اقل تنها غمم این بود که نوک مدادم میشکست!!!
اما الان بزرگ شدم کلی غم و غصه دارم!نه ؛اشتباه نکن دلم از غم و غصه پر نیست.
دلم از این پر که از بچه گیام فقط ته چهره ام و اوردم،معصومیت-م و جا گذاشتم
اینجا که هستم یا دروغ یا ریا اگه نداشته باشی اینارو؛همه ترکت میکنن...
چه دنیای مسخره ای،نه؟؟؟!
دلم برای خودم تنگ شده
راستی الان تنهای تنها شدم،فقط تو موندی پیشم
...
حال من خوب است
هوالمسرور
سلام؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بیسبب میگویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود، طوری از کنار زندگی میگذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بیدرمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خوابهایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
میدانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتنها، هرگز باز نیامدن است...
بیپرده بگویمت :
چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد!
میخواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بیقرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟!
هذیان میگویم! نمیدانم...
نه عزیزم، نامهام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بیکنایه و ابهام،
پس از نو مینویسم:
سلام ! حال من خوب است،
اما تو باور نکن ...
سید علی صالحی
این دل من
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم،دوستی را بردند
یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
با توام،با تو، خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هر جا رفتم
جار زدم
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچوقت اما
هیچکس قلب مرا قرض نکرد،
هیچکس دل نخرید
با توام،باتو،خدا
بیا،این دل من،پس مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را

یادگاری تو...
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره
سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .
بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟!
گفت : هیـــــــــــس !!!!!!
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی ؟
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر
نوشت : دوست دارم.
اون رفته ، خیلی وقته ،
کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری مونده رو قلبم
پاییز فصل من
هوالمسرور
انگار دیروز بود کلاس اول راهنمایی بودم؛ اول آذر با محمد روی برگ های زرد چنار که روی زمین بود پا میذاشتیم ،چه صدای عجیبی داشت وقتی این برگ ها زیر پا من خرد میشد.
انگار داشتند با من حرف میزدند؛انگار میگفتند :هی حواست باشه ها زود عاشق نشیا،اون موقع زبون این برگ ها بلد نبودم که چی بهم میگفتد اما حالا میفهمم
حالا بزرگ شدم میدونم که نباید زود عاشق شد.اگرم عاشق شدی عیبی هم نداره ولی جان من پاش واستا....تا آخر بازی بمون و عاشق باش
چقدر زود گذشت ،چقدر زود بزرگ شدم،چقدر زمان زود میگذره...
اما خوشحالم،پشیمون نیستم که عاشق شدم،یه غم شیرینی ته دلم هست و بهم میگه بهار هم هست...منتظر باش...حتما میاد....
خــــدا جــــــــونــــــــــــــــم شــــــــُـــــــــکــــــــــرت،که عـــــاشــــــــــــقـــــــــم کردی...
راستی یادم رفت بگم من 1آذر رفتم تو 19سالگی؛1سال بزرگ تر شدم هنوز هم هیچی نمیدونم:D
دلتنگ بودم و گفتم بنویسم تا دلتنگیم و با کاغذ تقسیم کنم
تمام...

تبلیغات