تبلیغات
سپیده و دوستاش
شنبه 4 مهر 1388

پشت در اتاق کودکی هایم

   نوشته شده توسط: نیما    


سلام...

میدونی میخوام با تو حرف بزنم

                   دلم برای کودکی هام تنگ شده


دلم میخواد برم به بچه گیام؛ اون موقع لا اقل تنها غمم این بود که نوک مدادم میشکست!!!
اما الان بزرگ شدم کلی غم و غصه دارم!نه ؛اشتباه نکن دلم از غم و غصه پر نیست.

دلم از این پر که از بچه گیام فقط ته چهره ام و اوردم،معصومیت-م و جا گذاشتم
اینجا که هستم یا دروغ یا ریا اگه نداشته باشی اینارو؛همه ترکت میکنن...

چه دنیای مسخره ای،نه؟؟؟!

دلم برای خودم تنگ شده


راستی الان تنهای تنها شدم،فقط تو موندی پیشم
...


سه شنبه 20 اسفند 1387

حال من خوب است

   نوشته شده توسط: نیما    

هوالمسرور

سلام؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود، طوری از کنار زندگی می‌گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی‌درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خواب‌هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می‌دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن‌ها، هرگز باز نیامدن است...
بی‌پرده بگویمت :
چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد!

می‌خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی‌قرارم، می‌خواهم بروم، می‌خواهم بمانم؟!
هذیان می‌گویم! نمی‌دانم...
نه عزیزم، نامه‌ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی‌کنایه و ابهام،
پس از نو می‌نویسم:
سلام ! حال من خوب است،
اما تو باور نکن ...






سید علی صالحی


دوشنبه 14 بهمن 1387

این دل من

   نوشته شده توسط: نیما    

 توام،با تو،خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند


نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم،دوستی را بردند

یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

با توام،با تو،  خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم


این قلب حراج شده

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچوقت اما

 هیچکس قلب مرا قرض نکرد، 

هیچکس دل نخرید

با توام،باتو،خدا

 بیا،این دل من،پس مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را



پنجشنبه 5 دی 1387

یادگاری تو...

   نوشته شده توسط: نیما    

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم

 

گفتم:کجا ؟


گفت : رو قلبت  .

 

گفتم مگه می تونی ؟

 

گفت : آره


سخت نیست ، آسونه.

 

گفتم باشه .

 

بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

 

یه خنجر برداشت .

 

گفتم این چیه ؟!


گفت : هیـــــــــــس !!!!!!

 

ساکت شدم .

 

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی ؟

 

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر


نوشت : دوست دارم.

 

اون رفته ، خیلی وقته ،


کجا ؟ نمی دونم .

 

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری مونده رو قلبم


یکشنبه 3 آذر 1387

پاییز فصل من

   نوشته شده توسط: نیما    

هوالمسرور

انگار دیروز بود کلاس اول راهنمایی بودم؛ اول آذر با محمد روی برگ های زرد چنار که روی زمین بود پا میذاشتیم ،چه صدای عجیبی داشت وقتی این برگ ها زیر پا من خرد میشد.

انگار داشتند با من حرف میزدند؛انگار میگفتند :هی حواست باشه ها زود عاشق نشیا،اون موقع زبون این برگ ها بلد نبودم که چی بهم میگفتد اما حالا میفهمم

حالا بزرگ شدم میدونم که نباید زود عاشق شد.اگرم عاشق شدی عیبی هم نداره ولی جان من پاش واستا....تا آخر بازی بمون و عاشق باش

چقدر زود گذشت ،چقدر زود بزرگ شدم،چقدر زمان زود میگذره...

اما خوشحالم،پشیمون نیستم که عاشق شدم،یه غم شیرینی ته دلم هست و بهم میگه بهار هم هست...منتظر باش...حتما میاد....

خــــدا جــــــــونــــــــــــــــم شــــــــُـــــــــکــــــــــرت،که عـــــاشــــــــــــقـــــــــم کردی...

راستی یادم رفت بگم من 1آذر رفتم تو 19سالگی؛1سال بزرگ تر شدم هنوز هم هیچی نمیدونم:D

دلتنگ بودم و گفتم بنویسم تا دلتنگیم و با کاغذ تقسیم کنم

تمام...


یکی عاشق بود... یکی عاشق نبود...؛هیچکس مثل خدا عاشق معشوقش(ما انسان ها) نبود

یه روز عاشقش  بودم ،یعنی با تموم وجودم می خواستمش اما... نمیدونم چرا خدا وسط عاشقی من بلند گفت:-کات- اما دیگه نگفت:صدا-نور- حرکت

نمی دونم چرا؟شاید من عاشقی و خوب بازی نکردم -اما بذارین یه چیزی ؛ به حقانیتش قسم ،هم باهاش خندیدم ،گریه کردم،حتی براش درد کشیدم.اما نمیدونم؟.

اون اصلا نقشش رو خوب بلد نبود بازی کنه.زیرِ صداش یه جوری تملق بود-من عاشق بودم،اما اون معشوق نبود!!!

اینه که موضوع نوشته ام رو گذاشتم" یکی بود... یکی نبود... غیر از خدای مهربون هیچکس دیگه عاشق نبود"

 

 

می دونید فیلم منم یه روزی به اکران در میاد.می دونید کی؟قــــــیــــــامـــــــت

یه روزی با صدای بلند می گن:فیلم یکی بود... یکی نبود... تا چند دقیقه دیگه روی پرده آسمون به نمایش در میاد

کارگردان:خدا

بازیگران:

خودم و اون وخدا

و با هنرمندی : شــــیـــــطـــــان

 

امیدوارم اون روز از فیلم من بدتون نیاد!!!

تمام...


شنبه 30 شهریور 1387

ازم پرسید؟...

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :عاطفی ،

هوالمسرور

ازم پرسید: هنوزم منو میخوای؟ هنوزم دوستم داری؟ گفتم: برات مگه فرقیم می کنه؟ گفت: آره! با اینکه میدونم دروغ میگه اما هنوزم دوستش دارم و مثل روز اول میخوامش به خودمم مربوطه که چرا و چقدر نه به خودش


چهارشنبه 20 شهریور 1387

اعجاز نگاه من و تو....

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :حرفای مونده تو گلو... ،

هو المسرور

...اما

اعجاز ما همین است:

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفتیم

-یعنی همین کتاب اشارات را-

                         با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ...

ناگاه

      انگشتهای «هیس!»

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار غوغای چشم های من وتو

                          سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!

 

 

 


شنبه 16 شهریور 1387

برای تو...

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :حرفای مونده تو گلو... ،

هو المسرور

 

اینجا برای ازتو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیرمن نه این که مرا شعرتازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


شنبه 2 شهریور 1387

تویی که...

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :عاطفی ،

هوالمسرور

می نویسم

......

اری .... باز هم مثل همیشه برای تو می نویسم

....

تویی كه مرا سرگردان دنیای قشنگ عاشقی كردی ،

تویی كه قلم روان قلبم را به دست دلم دادی تا برای اولین بار برای تو بنگارد ،

تویی كه دیگرهیچ گاه نمی توانم از كنارت با بی تفاوتی بگذرم و

انگاه كه تو این كار را كردی باید بگریم ،

تویی كه چیزی به من هدیه كردی تا غمخوار و همدم تنهایی هایم باشد ،

تویی كه عشقی به من شناساندی تا امید روشنایی فرداهای تارم باشد ،

تویی كه فقط تو را از او می خواهم و بس

.

تویی كه هیچ در وصف مهربانی های بی پایانت نمی یابم ،

تویی كه نمی دانم جواب محبت هایت را چگونه می توان داد ،

و تنها حرف و كلامی كه برایت می یابم این است

:

با تمام وجودم دوستت دارم

.

 

 


تعداد کل صفحات: 43 1 2 3 4 5 6 7 ...