تبلیغات
سپیده و دوستاش
جمعه 8 مهر 1390

منحنی لبهایت...

   نوشته شده توسط: نیما    

و بازم سكوت تو 
مرا اذیت می كند
ای كاش چهار زانو
مقابل ت می نشستم
و باز مبهوت منحنی لبهایت میشدم
و تو باز چشمانت جای دیگر را می نگرد!


چهارشنبه 10 فروردین 1390

نزدیک تر

   نوشته شده توسط: نیما    

قبلنا می‌گفت: «بوسه‌ها انواع دارن.» بعد خیلی جدی (من هم جدی نگاهش می‌كردم) ادامه می‌داد: «بوسه‌ی دیدار، بوسه‌ی قدردانی، بوسه‌ی سلام، بوسه‌ی خداحافظی، بوسه‌ی عشق، بوسه‌ی هوس و هزار جور بوسه‌ی دیگه.» من فقط به لباش نگاه می‌كردم. چشاش دروغ‌گو بودن. اینُ حتا از همون نگاه اول می‌شد فهمید. به چشاش نمی‌تونستم نگاه كنم. راستش هیچ اعتمادی توی چشاش نمی‌دیدم. فقط به لباش نگاه می‌كردم. لبخند تلخ كه می‌خواست بزنه لباش از دو طرف بازتر می‌شدن. اما امان از لبخند شیرینش. با همینا بود كه بابامُ‌ درآورد. لبخند كه می‌زد لباش بالا و پایین می‌رفتن و مرمرای به‌صف‌شده‌ی دندوناش نمایان می‌شد. دو قدم كوتاه برداشت و به من نزدیك‌تر شد. صورتشُ آورد جلو. حرارت ملایمی صورتمُ‌ نوازش می‌كرد. سایش لباشُ روی گونه‌هام احساس كردم. گرمای این بوسه فقط از نوع یه بوسه بود:‌ بوسه‌ی خداحافظی.
ساعت شنی


سه شنبه 4 آبان 1389

چه خبر از دل تو....؟

   نوشته شده توسط: نیما    



چه خبر از دل تو....؟

نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد...؟

یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد...؟

چه خبر از دل تو....؟

دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد....؟

......مثل رویای رسیدن به خدا....

همه شب تا به افق

دل من نیز به آزادگی قلب تو

..........پر میگیرد




یکشنبه 14 شهریور 1389

افــســوس

   نوشته شده توسط: نیما    

چشمانم بسته

دستانم دراز شده اند به تو - خالی

پی حجم تو، فضا را نوازش می کنم-بیهوده و امیدوار-

می آیم و صدایت دور می شود

می ترسم

چشمانم بسته است- تاریک

تب تو را می خواهم-گرم ونورانی

چشمانم را می گشایم- امیدوار و بیهوده-

روبرویم جای قدمهایت - تا دور -

رفته ای افسوس...


سه شنبه 24 فروردین 1389

آنگاه که...

   نوشته شده توسط: نیما    

آنگاه که غرور کسی را له می کنی...

آنگاه که کاخ آروزهای کسی را ویران می کنی ...

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ...

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ...

آنگاه که خدار ا می بینی و بنده خدارا نادیده می انگاری ...

دستانت رابه سوی کدام آسمان درازمی کنی تابرای خوشخبتی خودت دعاکنی!!!؟؟


شنبه 4 مهر 1388

پشت در اتاق کودکی هایم

   نوشته شده توسط: نیما    


سلام...

میدونی میخوام با تو حرف بزنم

                   دلم برای کودکی هام تنگ شده


دلم میخواد برم به بچه گیام؛ اون موقع لا اقل تنها غمم این بود که نوک مدادم میشکست!!!
اما الان بزرگ شدم کلی غم و غصه دارم!نه ؛اشتباه نکن دلم از غم و غصه پر نیست.

دلم از این پر که از بچه گیام فقط ته چهره ام و اوردم،معصومیت-م و جا گذاشتم
اینجا که هستم یا دروغ یا ریا اگه نداشته باشی اینارو؛همه ترکت میکنن...

چه دنیای مسخره ای،نه؟؟؟!

دلم برای خودم تنگ شده


راستی الان تنهای تنها شدم،فقط تو موندی پیشم
...


سه شنبه 20 اسفند 1387

حال من خوب است

   نوشته شده توسط: نیما    

هوالمسرور

سلام؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود، طوری از کنار زندگی می‌گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی‌درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خواب‌هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می‌دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن‌ها، هرگز باز نیامدن است...
بی‌پرده بگویمت :
چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد!

می‌خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی‌قرارم، می‌خواهم بروم، می‌خواهم بمانم؟!
هذیان می‌گویم! نمی‌دانم...
نه عزیزم، نامه‌ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی‌کنایه و ابهام،
پس از نو می‌نویسم:
سلام ! حال من خوب است،
اما تو باور نکن ...






سید علی صالحی


دوشنبه 14 بهمن 1387

این دل من

   نوشته شده توسط: نیما    

 توام،با تو،خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند


نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم،دوستی را بردند

یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

با توام،با تو،  خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم


این قلب حراج شده

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچوقت اما

 هیچکس قلب مرا قرض نکرد، 

هیچکس دل نخرید

با توام،باتو،خدا

 بیا،این دل من،پس مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را



پنجشنبه 5 دی 1387

یادگاری تو...

   نوشته شده توسط: نیما    

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم

 

گفتم:کجا ؟


گفت : رو قلبت  .

 

گفتم مگه می تونی ؟

 

گفت : آره


سخت نیست ، آسونه.

 

گفتم باشه .

 

بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

 

یه خنجر برداشت .

 

گفتم این چیه ؟!


گفت : هیـــــــــــس !!!!!!

 

ساکت شدم .

 

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی ؟

 

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر


نوشت : دوست دارم.

 

اون رفته ، خیلی وقته ،


کجا ؟ نمی دونم .

 

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری مونده رو قلبم


یکشنبه 3 آذر 1387

پاییز فصل من

   نوشته شده توسط: نیما    

هوالمسرور

انگار دیروز بود کلاس اول راهنمایی بودم؛ اول آذر با محمد روی برگ های زرد چنار که روی زمین بود پا میذاشتیم ،چه صدای عجیبی داشت وقتی این برگ ها زیر پا من خرد میشد.

انگار داشتند با من حرف میزدند؛انگار میگفتند :هی حواست باشه ها زود عاشق نشیا،اون موقع زبون این برگ ها بلد نبودم که چی بهم میگفتد اما حالا میفهمم

حالا بزرگ شدم میدونم که نباید زود عاشق شد.اگرم عاشق شدی عیبی هم نداره ولی جان من پاش واستا....تا آخر بازی بمون و عاشق باش

چقدر زود گذشت ،چقدر زود بزرگ شدم،چقدر زمان زود میگذره...

اما خوشحالم،پشیمون نیستم که عاشق شدم،یه غم شیرینی ته دلم هست و بهم میگه بهار هم هست...منتظر باش...حتما میاد....

خــــدا جــــــــونــــــــــــــــم شــــــــُـــــــــکــــــــــرت،که عـــــاشــــــــــــقـــــــــم کردی...

راستی یادم رفت بگم من 1آذر رفتم تو 19سالگی؛1سال بزرگ تر شدم هنوز هم هیچی نمیدونم:D

دلتنگ بودم و گفتم بنویسم تا دلتنگیم و با کاغذ تقسیم کنم

تمام...


تعداد کل صفحات: 44 1 2 3 4 5 6 7 ...