تبلیغات
سپیده و دوستاش - یادش بخیر
سه شنبه 14 شهریور 1391

یادش بخیر

   نوشته شده توسط: نیما    نوع مطلب :حرفای مونده تو گلو... ،

یادش بخیر اون موقع ها مچ دستمون رو گاز میگرفتیم بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت میکشیدیم مامانمونم واسه دلخوشیمون میپرسید ساعت چنده؟ ذوق مرگ میشدیم.

 یادش بخیر وقتی سر کلاس حوصله درس نداشتیم الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم می رفتیم گوشه ی کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم.

یادش بخیر دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو جفت کنیم.

یادش بخیر سر صفم پامونا ۱۸۰ باز میکردیم تا برای رفیق فابریکمون جا بگیریم.

 یادش بخیر از جلو نظام ها یادش بخیر بچه که بودیم میبردنمون پارک می رفتیم مثل مظلوما میچسبیدیم به میله ی تاب همچین ملتمسانه نگاه میکردیم به اونیکه سوار تاب بود که دلش بسوزه پیاده بشه بعدم که نوبت خودمون میشد عمرا پیاده میشدیم.

یادش بخیرخانواده آقای هاشمی که میخواستن از نیشابور برن کازرون تو کتاب تعلیمات اجتماعی.

 یادش بخیر قدیما که تلویزیون کنترل نداشت یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه و با پاش کانالها رو عوض کنه.

یادش بخیر خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی می خواستیم خاص باشه ستاره میکشیدیم.

یادش بخیر دبستان که بودیم هر چی میپرسیدن و توش می موندیم می گفتیم ما تا سر اینجا خوندیم.


یادش بخیر تو دبستان وقتی مشق هامون رو نمینوشتیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمون رو میگشتیم می گفتیم اجازه دفترمون رو جا گذاشتیم. یادش بخیر.... ‏


painlessfoot.soup.io
شنبه 31 تیر 1396 04:27 ب.ظ
It's impressive that you are getting thoughts from this piece of writing as well as from our argument made at this time.
لعیا
جمعه 29 دی 1391 12:41 ب.ظ
سلام خیلی خیلی قشنگ بود
قاصدک
پنجشنبه 2 آذر 1391 08:51 ب.ظ
خیلی قشنگ بود یاد بچگی هام افتادم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر